به گزار حیات "احمد پور رحیمی" متولد 1347 در تهران است که هر دو پای خود را ( از ناحیه مچ پا) در جریان تثبیت منطقه عملیاتی مرسوم به " نونی" پس از پایان عملیات کربلای 8 در جبهه جا گذاشت و با وجود مشکلات جسمی، پس از پایان جنگ تحمیلی عزم و اراده خود را جزم کرد و با ادامه تحصیل تا مقطع کارشناسی ارشد در رشته طراحی صنعتی، در طول 10 سال اخیر به عنوان یکی از تولیدکنندگان موفق تجهیزات صنعتی کشور فعالیت می کند.
در این راستا، همزمان با آغاز چهلمین سالگرد دفاع مقدس، پایگاه خبری حیات گفت و گویی را با این جانبار 70 درصد تدارک دیده است که مشروح آن را در ادامه می خوانید:
در ابتدا لطفا خودتان را برای مخاطبین ما معرفی کنید.
احمد پور رحیمی هستم، در مهر ماه سال 1347 در یک خانواده مذهبی و مبارز در تهران به دنیا آمدم، پدرم نجار بود و من در سن نوجوانی در کارگاه کوچک او کمک کارش بودم و یکی از عموهایم به نام "حاج قاسم" که روحانی شجاعی بود، در جریان 15 خرداد سال 42 به شهادت رسیده بود و عموی دیگرم "حاج عباس" هم سال 66 در جنگ شهید شد.
نوجوانی شما با انقلاب اسلامی همزمان شده است، آیا خاطره ای از آن دوران به یاد دارید؟
پدرم در برنامه های تظاهرات علیه شاه شرکت می کرد و من با وجود سن کمی که داشتم تقریبا در همه آن ها، پدرم را همراهی می کردم و به دلیل اینکه منزل ما در خیابان پشتی دانشگاه شریف بود و در آن مناطق هم اعتراض های زیادی شکل می گرفت، حتی در مواقعی که پدر هم در تظاهرات حضور نداشت، من به اتفاق رفقایم برای تماشای اعتراض مردم، کنار خیابان اصلی می ایستادیم و وقایع را تماشا می کردیم.
اولین تجربه حضور در جامعه پس از پیروزی انقلاب را چگونه پشت سر گذاشتید؟
پس از تشکیل بسیج، در سن 12 سالگی از طریق ثبت نام در پایگاه بسیج مسجد محل عضو شدم و به دلیل ترور های کوری هم که در آن دوران جریان داشت، ما در قالب دو شیفت زوج و فرد، هر شب شیفت می دادیم و معمولا پدر و برادر کوچکترم هم اگر فرصت می کردند در گشت زنی ها حضور داشتند، اما من به صورت دائمی در همه شیفت ها بودم، البته در این فاصله چند باری هم برای حضور در جبهه اقدام کرده بودم که متاسفانه به دلیل سن پایینم، اجازه حضور در جبهه نداشتم.
وضعیت تحصیلی شما در آن دوران چگونه بود؟
از آنجایی که ما اصالتا قمی هستیم، در سال 64 با توجه به علاقه مادربزرگم برای ادامه زندگی به قم رفتیم و در آن جا هم من به مدت یک سال در بسیج قم فعالیت داشتم و در این مقطع، کمتر به تحصیل اهمیت می دادم و معمولا چند درس را تجدید می شدم که در تابستان باید امتحان هایش را می دادم.
اولین بار چه زمانی به جبهه اعزام شدید؟
در سال 65 برای اولین بار از طریق لشکر علی بن ابیطالب (ع) به پادگان لشکر 21 حمزه منتقل شدیم و پس از گذراندن آموزش نظامی 45 روزه به منطقه مهران آعزام شدیم که به تازگی آزاد شده بود و ما را در خط پدافندی مستقر کردند تا شرایط منطقه تثبیت شود و بعد از سه ماه در بیستم مهرماه به قم برگشتیم و من با وجود چند تجدیدی از سال قبل، در کلاس چهارم دبیرستان ثبت نام کردم و چند ماهی به مدرسه رفتم تا اینکه بنا بر این شد که عملیات جدیدی برای جبران خسارت های ناشی از عملیات کربلای 4 در منطقه شکل بگیرد که در دی ماه مجددا درخواست اعزام به منطقه را ثبت کردم و حدودا 10 روز بعد از شروع عملیات به اندیمشک رفتیم و از آنجا هم به خط مقدم اعزام شدیم.
اولین مجروحیت شما مربوط به کدام عملیات است؟
در همان کربلای 5، یک شب برای شکستن خط دشمن اقدام کردیم که متاسفانه موفق نشدیم و فردای آن روز که مجددا برای شکستن خط تلاش کردیم، هفت ترکش به بدنم اصابت کرد و هرچند که جراحت خیلی زیادی نداشتم اما من را با اتوبوس به اندیمشک منتقل کردند و پس از چند روز استراحت به قم بازگشتم و خوب به یاد دارم که وقتی از قطار پیاده شدم، حتی پول کرایه مسیر از راه آهن قم تا خانه را نداشتم و در حالی که پیاده به سمت خانه حرکت می کردم صدای انفجار را شنیدم که پس از چند ساعت متوجه شدیم، صدام علیرغم اینکه گفته بود به شهر های مذهبی حمله نمی کند، برای اولین بار قم را بمب باران کرده است.
چند ماه بعد از این اتفاق دوباره به جبهه بازگشتید؟
چند ماهی برای معالجه کامل و تجدید قوای روحی در قم بودم و در این فاصله سعی می کردم، به درس هایم سر و سامانی بدهم تا اینکه عمویم "حاج عباس پور رحیمی" در تیر ماه سال 66 به شهادت رسید و پس از چهلم ایشان من دوباره به اندیمشک اعزام شدم و پس از سه روز ما را به شلمچه منتقل کردند که مدتی قبل، کربلای 8 در آن نقطه برگزار شده بود و بخش مهمی که به "منطقه نونی" معروف بود و در دل دشمن قرار داشت را بچه ها گرفته بودند، اما از آتش عراق در امان نبود و ما هر شب تا صبح در فاصله های صد متر به صد متر پست می دادیم. شب دوم حضورم در منطقه بود که نزدیک غروب برای پست بعدی، خودم را آماده می کردم که خمپاره شصتی درست در مقابل پاهایم به زمین اصابت کرد و من پرت شدم و با کمر به زمین خوردم. در همین لحظه بود که متوجه شدم موج انفجار هر دو پای من را از ناحیه مچ قطع کرده است.
از آن لحظات چه چیز هایی را به خاطر سپردید؟
دچار کرختی توام با درد بودم و به دلیل اینکه حرارت انفجار خیلی زیاد بود، رگ های من سوخته بود و خونریزی نداشتم، خوب به یاد دارم که من را به اتفاق یکی دیگر از بچه ها که دچار موج انفجار شده بود، به بیمارستانی صحرایی منتقل کردند و از آنجا هم به بیمارستان بقایی اهواز و سپس از طریق هواپیما به اصفهان منتقل شدیم و من در حالی که در ناحیه پا احساس درد و سوختگی شدیدی می کردم، در بیمارستان امین اصفهان بستری شدم.
پس از اینکه متوجه شدید، دو پای شما از ناحیه موچ قطع شده، چه احساسی داشتید؟
حقیقتش به قدری درد داشتم که خیلی به قطع پایم فکر نمی کردم، تا اینکه در بیمارستان اصفهان تلفنی آوردند تا با خانواده های مان تماس بگیریم و آن ها را از حال و روز خود آگاه کنیم و تازه آن لحظه بود که نمی دانستم ماجرا را چگونه به پدر و مادرم اطلاع دهم و به همین دلیل، فقط تماس گرفتم و آن ها را از نگرانی خارج کردم، اما پدر و مادرم فردا صبح، در بیمارستان بالای تخت من بودند و وقتی پدرم پتو را از روی پایم کنار زد و متوجه قطعی پا هایم شد، فورا درخواست کرد که من را برای ادامه درمان به تهران منتقل کنند و پس از چند روز با تلاش های پدرم، در بیمارستان بقیه الله (ع) تهران که تازه تاسیس بود و بعضی از بخش های آن هنوز راه اندازی نشده بود، بستری شدم و با تلاش های شبانه روزی کادر درمان، چندین عمل روی هر دو پایم انجام شد و پس از آنکه قسمت های آسیب دیده ترمیم شد و عفونت ها به صورت کامل خارج شد، از بیمارستان مرخص شدم.
در حال حاضر امکان راه رفتن دارید؟
بله، پس از ترخیص از بیمارستان، دو پروتز گچی برای پاهایم ساختند که بتوانم راه بروم و تورمی هم که داشتم فروکش کند و پس از آن هم پروتز های اصلی را نصب کردم و در حال حاضر می توانم راه بروم و به جز نزدیکانم، کسی متوجه قطع عضو من نیست.
پس از پایان جنگ تا امروز زندگی شما چگونه ادامه پیدا کرد؟
بعد از جنگ و پس از درمان مجروحیتم، در کلاس های رزمندگان ثبت نام کردم و دیپلمم را گرفتم و بعد هم به کلاس کنکور رفتم و در رشته مهندسی کامپیوتر در دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم، اما سختی درس و شرایط من باعث شد که پس از سه ترم از این رشته انصراف بدهم و در سال 75 مجددا کنکور دادم و این بار در رشته طراحی صنعتی دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شدم و در سال 80 هم همین رشته را در دانشگاه هنر و در مقطع فوق لیسانس ادامه دادم و علیرغم تفاوت سنی با سایر دانشجویان یکی از بهترین های کلاس بودم و در حال حاضر هم در زمینه ساخت تجهیزات صنعتی فعالیت دارم و خدا را شاکرم که در این عرصه موفق هستم.